منِ واقعیِ حرصخورَنده!
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 13:41
زندگي رو زندگي كنيم خب، من همیشه رابطهام با آدمها در فضای مجازی، تابعی از رابطهام با آنها در دنیای واقعی بوده. یعنی اینطوری که اگر کسی را بشناسم و بدانم که فلانی است و دارای یک شخصیت حقیقی است، فالو ش میکنم و اگر طرف غریبه باشد یا اسم مستعار داشته باشد و ازین حرفها، فالوش نمیکنم. توی دو تا شبک...
جز بادهای که در قدح غمگسار توست
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 13:41
زندگي رو زندگي كنيم وقتی خیلی بچه بودم، آن موقعها که خواهرهام مدرسه میرفتند و من نه و آن وقتها که خانهمان حیاط داشت و جاروبرقی نداشتیم، بک روز صبح که با مامان تنها بودم و مامان داشت خانه را جارو میکرد، من برای اینکه گردوخاک نخورم، توی حیاط روی سکو نشسته بودم و طبق معمول خیال پردازی میکردم، از ...
جز بادهای که در قدح غمگسار توست
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:26
وقتی خیلی بچه بودم، آن موقعها که خواهرهام مدرسه میرفتند و من نه و آن وقتها که خانهمان حیاط داشت و جاروبرقی نداشتیم، بک روز صبح که با مامان تنها بودم و مامان داشت خانه را جارو میکرد، من برای اینکه گردوخاک نخورم، توی حیاط روی سکو نشسته بودم و طبق معمول خیال پردازی میکردم، از آن خیالهای بیسروته. بکهو م...
یک کنج دنج
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:16
با همه این برنامه ثابت نداشتنها و شکل ثابت نداشتنها، من این «جمع» بودن را دوست داشتم، اینکه یک جمع کوچک بدون بزرگترِ بالای سرشان، اراده کرده بودند توی خانهشان هیئت بگیرند و مجلس ذکر اهل بیت داشته باشند؛ بدون اینکه بخواهند ادای روشنفکری دربیاوند یا خاص باشند. خلاصهاش اینکه آنها میخواستند توی خانههایش...
*داشتم آرام
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 11:13
بچه تر که بودیم راه طولانی قم تا همدان و قروه را اگر با اتوبوس نمیآمدیم، با ماشین امانتی کسی یا همراه فامیل میآمدیم. بعداً هم که ماشین خریدیم، در این مورد چیزی عوض نشد؛ توی راه همواره یا داشتیم کاست حاج منصور و سعیدحدادیان گوش میدادیم، یا کاست شجریان. هنوز هم همه متن این دوتا کاست را از برم. حتی یاد...
عزیزانِ غرغروی من!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:37
خب، دروغ چرا؟ توی خانه و خانواده و فامیل و حتی دوستان، تقریبا تنها کسی که به همه چیز نقد دارد و برای هرچیزی میتواند یک نقطه ضعف پیدا کند، من هستم. یعنی وقتی با پدیده ای روبرو میشوم که جدید است، اول اینکه کجاش ایراد دارد و چطور باید میبود تا بهتر باشد به ذهنم میرسد و این، برای بقیه افراد فامیل و خانو...
منِ واقعیِ حرصخورَنده!
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:54
خب، من همیشه رابطهام با آدمها در فضای مجازی، تابعی از رابطهام با آنها در دنیای واقعی بوده. یعنی اینطوری که اگر کسی را بشناسم و بدانم که فلانی است و دارای یک شخصیت حقیقی است، فالو ش میکنم و اگر طرف غریبه باشد یا اسم مستعار داشته باشد و ازین حرفها، فالوش نمیکنم. توی دو تا شبکهای هم که پیج دارم
*داشتم آرام
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:54
بچه تر که بودیم راه طولانی قم تا همدان و قروه را اگر با اتوبوس نمیآمدیم، با ماشین امانتی کسی یا همراه فامیل میآمدیم. بعداً هم که ماشین خریدیم، در این مورد چیزی عوض نشد؛ توی راه همواره یا داشتیم کاست حاج منصور و سعیدحدادیان گوش میدادیم، یا کاست شجریان. هنوز هم همه متن این دوتا کاست را از برم. حتی
زینت و اسمعیل و چند آهِ نکشیده
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:54
همه نوهها دیگر میدانستند که روابط همدم و اسمعیل تیره است. از وقتی خودشان را شناخته بودند، همین طور بود. با گذر زمان و بزرگ شدن نوهها و عروس و داماد شدنشان هم، اوضاع تغییر نکرد. همدم وسواسهای عجیب و غریبی داشت و به تمیزی حساس بود، سواد نداشت اما اهل نماز و روزه و روضه و نمازجمعه بود.اسمعیل اما،
مولای کائنات
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:54
یکی از تفریحات من موقع رفتن به زیارت، نشستن یک گوشه و نگاه کردن به جزئیات اطراف است، ریز شدن در افراد و اتفاقات. آن روز هم نشسته بودم دمِ ورودی خانمها و داشتم به زندگی «رنگی رنگی ها» فکر میکردم؛ آنها که از بلور لوسترها زیر آفتاب به دنیا میآیند و جان میگیرند، روی دیوارهای مرمری و چادرهای زائران
یا محمد دل این قوم برایت تنگ است
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:54
در زمانهای که همه چیزها جابجا، جای خودشان سفت و محکم بودند، آمد و حرفهای جدیدی زد؛ گفت همه آنچه میدانید زا بریزید دور، من بهترش را دارم. گفت بیراهه میروید، به راه من بیایید. گفت فراموش کنید و بشکنید، من یادتان میدهم. گفت اشتباه میکنید، من صوابش را نشانتان میدهم... طوری همه چارچوبها را ریخت
مشمول استغفار
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:54
آن وقتها که کلاس قرآن میرفتم، یکبار که یادم نیست تدبر در کدام سوره بود، بحث علم و عمل و توکل شد. استاد برایمان توضیح داد که توی این سوره رابطه تقوا و توکل و انجام عمل تأکید شده و نتیجه این عمل، مشمول «استغفار» خدا بودن است؛ و این، یعنی وقتی کسی تعقل و تفکر کرد، بعد برای انجام عمل توکل کرد، اثرات
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 23:29
هربار آدم باورش نمیشود . با خودش میگوید تا ویزا نیاید، باورم نمیشود. بعد میگوید تا بلیط دستم نرسد قطعی نشده، باز دبه میکند که تا سوار اتوبوس/ هواپیما نشوم باورم نمیشود. همه این اتفاقها میافتد و آدم باز باورش نمیشود. حتی وقتی میگوید تا نرسم اول طریقالحسین (علیهالسلام) باورم نیست، باز میداند به آنجا ه...
آن آخری
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 5:56
این روزها که طرافم را میبینم و مرگهای مختلف آدمها، بیشتر به شکل مردن فکر میکنم. دارم میبینم یکی با تصادف میمیرد، یکی سکته میکند، یکی سرطان میگیرد، یکی... خلاصه هرکس یکجور. خب ما هم حتما یکجوری از همین جورها باروبندیلمان را جمع میکنیم دیگر. اما یک نفر از همه جمعهایی که توش هستیم، نفر آخر است. یعنی یک...
دستِ غیب
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:32
مثل وقتهایی که توی خواب، بدون اینکه خوابِ پرت شدن از بلندی و ضربه سخت خورده باشی، یکهو تکان محکمی میخوری و از خواب، از بلندی، از ناخوداگاه میپری...یکبار هم توی زندگی باید یک دستی که پیدا نیست از کجاست و کیست پیدا شود و تکانت دهد و تو را از بیخودی و ناخوشی بپراند، پرت کند به جایی که باید...
تحشیه
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:32
داشتم میرفتم سازمان. برخلاف همیشه که سوار یکی از ماشینهای آدمهایی میشوم که سر راه لابد برای کمک خرجی، مسافر هم سوار میکنند، سوار یک تاکسی شدم. صندلیهای پشت پر صندوق بود. راننده پیرمرد خوشدل و خوشحالی بود. گفت که هیچوقت مسیرش نیایش نبوده و پرسید تا تونل چقدر طول میکشد؟ نگاهی به ترافیک روان کردم و گفت...
امرِ مشبٌه
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:31
این آدم هایی که حالی بهشان دست می دهد، بعد به زمین و زمان گلایه می کنند که عاشق شدم و بیچاره شدم و بعد شکایتشان از غم روزگار و جفای معشوق و ظلم دهر، گوش فلک را کرَ می کند، فکر کرده اند عاشق شده اند واقعاً؟نخیر جناب! آن حسی که تو را متواضع نکند، بیخودت نکند، شکرگزارت نکند، خموشت نکند، بافضل و کمالت ن...
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم*
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:31
چقدر این روزها حسرت میخورم. هی دلم میخواهد جای دیگران بودم، جای آنها که کربلا رفتند. غصه کربلا نرفتن و نبودن، همه حواسم را پرت کرده. آدم کربلا که میرود، غصههای خودش حقیر میشود و از داشتنشان خجل میشود... غصههای من این روزها، زیادی درشتی میکنند، طغیان کردهاند، دارند من را با خودشان میبرند. پ.ن: این پس...