وقتی خیلی بچه بودم، آن موقعها که خواهرهام مدرسه میرفتند و من نه و آن وقتها که خانهمان حیاط داشت و جاروبرقی نداشتیم، بک روز صبح که با مامان تنها بودم و مامان داشت خانه را جارو میکرد، من برای اینکه گردوخاک نخورم، توی حیاط روی سکو نشسته بودم و طبق معمول خیال پردازی میکردم، از آن خیالهای بیسروته. بکهو مادرم با هول آمد توی حیاط و وقتی من را دید که روی سکو نشستهام، نفس راحتی کشید و گفت: «اینجایی؟ جایی نریا! آفرین همین جا بمون!» خب واقعیت این است که من تا آن زمان هیج وقت، حتی توی بلندپروازانهترین خیالپردازیهایم هم فکر این که وقتی توی حیاط نشستهام میتوانم جایی دیگر هم بروم را نکرده بودم، منی که از بازی با بچههای همسایه و توی کوچه هم منع شده بودم. یعنی چنین اتفاقی آنقدر بزرگ بود یا آنقدر بعید بود یا آنقدر نشدنی که من حتی به آن فکر هم نمیکردم و نمیدانستم که چنین اتفاقی هم امکان افتادن دارد. اما بعد از این برخورد مامان، من که تعجب کرده بودم، با خودم فکر کردم «خب معلومه اینجام، کجا برم؟» و همین کجا برم را هم جواب دادم: «خونه خاله!». خیلی معمولی از روی سکو بلند شدم، در حیاط را باز کردم و تنهایی تا مقصدم رفتم، در زدم، سلام کردم و رفتم تو! تا بعد از ظهر که بالاخره پدر و مادرم با ناباوری من را آنجا پیدا کردند، فکرش را هم نمی کردم کار خلافی کرده باشم. آنها هم فکر نمی کردند خانه خاله را بلد باشم و فکرشان هزارجا رفته بود.
بعد از آن اتفاق که نزدیک 25 سال از وقوعش میگذرد و هنوز با جزئیات آن را به یاد دارم، یکبار دیگر هم آن تجربه را داشتم: روزی که استاد راهنمایم، کم کاریام در کامل کردن فایل پایاننامه و ننوشتن تقدیم و تشکر را گذاشت به حساب اینکه با زرنگی میخواهم بعد از نمره گرفتن این ها را تنظیم کنم؛ کاری که حتی در مخیلهام هم نمیگنجید، از بس شبیه من نبود! آن روز در حالیکه به زور جلوی گریهام را گرفته بودم، به زور با استاد خداحافظی کردم و آمدم بیرون؛ اما در راه به این فکر میکردم که «عجب، پس از این کارها هم میشود کرد.» هر دوی این تجربهها البته خیلی تلخ بودند. اسمش را گذاشتم حس بد «یاد گرفتن آنچه نباید، از بزرگترها»؛ منظورم چیزی است که در ذهن آدمیزاد وجود خارجی ندارد اما دیگران با یک کلمه یا یک جمله که احتمالاً از اثرات آن هم بیخبرند، آن را توی کله آدم میاندازند و با یک جرقه به آدم یاد میدهند. خیلی سال پیش در یکی ازکتابهای انسانشناسی خواندم که افراد قبیلهای از بومیان استرالیا، هیچ واژهای برای «دروغ» ندارند چون اساساً چنین چیزی برای آنها تعریف نشده است. یعنی جز گفتن حقیقت حالت دیگری در ذهن آنها نیست که بخواهند برای آن نامی جعل کنند. مثل همان «نشستن توی حیاط و بازی بی سروصدا» که برای من چیز دیگری جز آن تعریف نشده بود، تا آن روز مذکور. اینکه آن بومیان چندسال بعد از کشف قارهشان، برای دروغ یک واژه ساختند، چیزی است که سعی میکنم به آن فکر نکنم.
همه ما مدام این را می گوییم و میدانیم که بچهها چقدر همه چیزهای خوب و بد را از بزرگترها یاد میگیرند، اساساً همه چیز را یاد میگیرند؛ آن وقت بزرگترها چقدر امکان یاد دادن دارند، چقدر توی دنیا وقت و امکان برای گسترش خوبیها وجود دارند، چقدر میشود خوبی کاشت توی ذهن آدمیزاد، چقدر ذهن آدمها - حتی آدم بزرگها- منتظر چیزهای جدید است، چیزهایی که فکرش را هم نمیکند، از بزرگی، از عظمت، از بی نهایتی. از آن فکرها که از بس خوبند، عقل آدم بهشان قد نمیدهد. از آن امکانها که از بس مثل خودمان نیست، بهش فکر نمیکنیم. چقدر بزرگیهای بی حد توی دنیا هست که ما محتاج یاد گرفتنشان هستیم، محتاج فهمیدنشان، محتاج این که بدانیم وجود دارد و میشود. چندتا از بزرگهای عالم باید بیایند و به ما یاد بدهند ازین حرفها بزنیم که قبل از آن حتی جرأت فکر کردن بهشان را نداشتیم؟ که مثلاً بنشینیم یکی یکی خطاهایمان را بشمریم، بعد تازه بگوییم اگر وعده تو اینست که من را مجازات کنی، بکن، اما من حب تو را فریاد می زنم.(1) یا چقدر از ذهن ما دور بود اینکه بخواهیم امیدمان را اگرچه خودمان هم میدانیم زیاده خواهی و بلندپروازی است، ناامید نکند (2). یا اینکه یکی بیاید یادمان بدهد بگوییم خدایا به عدد همه آنها که به پیامبر درود میفرستند و به عدد آنها که نمی فرستند، بر پیامبر درود بفرست(3) یا ازین خواستهها که اگر به خود ما بود هیچ وقت رویمان نمی شد بگوییم یا حتی به آن فکر کنیم که اگر مثل منی را بخشیده ای، پس من را هم ببخش.(4)
هرقدر میگذرد بیشتر دلم تنگ میشود برای آن بزرگترهایی که روی زمین بودند و این خوبیها که بلدشان نبودیم را یادمان دادند، به زبانمان آوردند، ذهنمان را بزرگ کردند تا یاد بگیریم عظمت آنکه این همه را خلق کرد، از همه خوبیهای ذهن ما بیشتر و بزرگتر است. چقدر جای این بزرگترهایی که اینطور خوبیها را یاد ما کوچکترها بدهند و در ذهنمان جرقهاش را بزنند، خالی است. بزرگترهایی که از در بیابند بیرون، به ما که ساکت و بیصدا نشستهایم بگویند نشستهایزانوی غم بغل گرفتهای؟ بلند شو بیا ببین بیرون این حیاط چه چیزها هست که بی خبری! ببین بعد از دیوار دعاها، چقدر دنیا بزرگتر است، چقدر کلمه جدید هست، چقدر خوبی هست که تو فقط بدی مقابلش را بلدی... بلند شو، دلت را بسپار به کلمههای من و بیا!
1.فرازی از دعای کمیل
2.فرازی از دعای ابوحمزه و مناجات شعبانیه
3.دعای حریق
4.دعای محزون
* از دست این خمار غمم هیچ چاره نیست/ جز باده ای که در قدح غمگسار توست

بعضی حرف ها را نمی شود گفت، باید نوشت