کمکم مؤسسان هیئت حضرت امالبنین علیهاسلام، تصمیم گرفتند هیئت را جدیتر کنند؛ من به عنوان عضو ثابت جدید پذیرفته شده بودم. تصمیم گرفتیم یک دنگ ماهانه برای کمک به هیئت، تعیین و پرداخت کنیم و برنامه تعیین شده را قبل از آغاز هر دوره اعلام کنیم. تصمیم بعدی دعوت از سخنران بود؛ سخنرانی که بتواند جمع ناامید و غرغرو و حتی گاهی ایرادگیر ما را راضی کند. با خانم صامت هماهنگ کردیم. خانم صامت مادر یکی از بچههای مدرسه قرآن دانشگاه تهران بود و وقتی پیشنهاد ما را شنید، فقط گفت: «من راهم به شما دوره». برای همین فکر کردیم ما باید هزینه آژانس را پرداخت کنیم؛ اشتباه فکر کرده بودیم: خانم صامت نه تنها پول آژانس و پاکت معمول و مرسوم را نگرفت، که هیچ وقت هم دستِ خالی به هیئت نیامد. هربار هم موقع رفتن میپرسید که اگر کسی با او هممسیر است، او را با خود ببرد. هرجلسه سرِ وقتمیآمد، عینک باریکش را به چشم میزد و یادداشتهای مرتب و خوشخطش را از توی کاور پلاستیکی بیرون میآورد، ما را از «کسالت» و «تنبلی» و «هبط» و «کفران» و … در ایات و احادیث خبر میداد و آخر هر مبحث میپرسید: «دوس دارید مبحث بعدی چی باشه؟». تازه داشت تلنگرهای پرمهر خانم صامت تغییرمان میداد که مرگ او را از ما گرفت. تلاش کردیم کسی را جایگزین کنیم، اما به خاطر اینکه هیئتمان اغلب کمتعداد بود و تعداد بچهها بیشتر از بزرگترها بود، رویمان نمیشد با هرکسی صحبت کنیم؛ یعنی فکر میکردیم هر کسی قبول نمیکند. از طرفی تلاشمان برای روضه گرفتن هم ناکام میماند. دوست داشتیم مجلسمان ذکر اهلبیت داشته باشد، اشک داشته باشد و بیشتر شبیه هیئتهای سنتی باشد. دوست نداشتیم بنشینیم روی صندلی سخنرانی گوش بدهیم و فکر کنیم که «به به! جقدر با معرفت شدیم.»
ماه محرم رسیده بود، دور جدید هیئت داشت از راه میرسید و بعد از چندسال اولین جلسه هیئتی بود که قرار بود در خانه ما برگزار شود. هرچه تلاش کردم کسی را پیدا کنم که هم مناسب مخاطب و حال و هوای هیئتمان باشد و هم با بضاعت مالی ما بخواند، پیدا نمیکردم. حسابی مستأصل شده بودم که دست به دامن خالهام شدم. گفتم: «خاله! شما از بین دوستات کسی رو برای هیئت ما معرفی کن.» کمی فکر کرد و گفت: «چرا به آقابصیر نگیم؟» آقابصیر دامادش بود که روحانی بود و اتفاقاً خوشصدا، و به قول خاله مجلسش «دَم داشت»؛ شبیه همان دم مسیحایی که میگویند، منظورش این بود که باصفا و از سر صدق بود. تعجب کردم و فکر کردم او به هیئت ما نمیآید؛ اما خاله گفت خودش با او هماهنگ میکند و همهچیز درست میشود. من به دوستانم اعلام کردم که «سخنران جلسه، مرد است و اگرچه برای بچهدارها سخت است، ولی چارهای نداشتم.»
روز هیئت رسید، سعی کرده بودم همهچیز سرِ جای خودش باشد، از پشتیهای تکیه زده به دیوار تا ساندویچهای آماده شده برای مهمانان. بر خلاف جلسات معمول هیئتمان، مهمانها زیاد بودند و توی خانه نقلی ما، بیشتر هم به نظر میرسیدند. آقابصیر سرِ ساعت از راه رسید. خانه پر شده بود و جایی برای صندلی او نمانده بود. مجبور شدم صندلیاش را دم در بگذارم. جمعیتِ زیاد و موقعیت نامناسب اجازه نمیداد مجلس طولانی شود. من ولی، دلم روضه میخواست. گفتم: «زیارت عاشورا و روضه بخونید لطفاً». شهادت امام سجاد علیهالسلام بود، روضه کربلا و بیماری و رنج، همه با هم. آقابصیرخواند. مثل یک هیئت واقعی، همه پشت به هم و رو به قبله نشسته بودند، روضهخوان داشتیم و چراغها خاموش بود و چادرها روی صورتها. همین را میخواستم؛ مثل یک هیئت واقعی. سلام و روضه وسط زیارت عاشورا انقدر پرشور شد که زیارت عاشورا نیمه ماند. سجده ماند برای یک وقت دیگر.
موقع روضه نگران پذیرایی بودم و در رفت و آمد. خیلی نشد بنشینم و دل بدهم به روضه. اما گوشه چشمم به آدمها بود تا بازخوردشان از اینطور روضه شنیدن در هیئت را ببینم. تقریباً همان چیزی بود که فکر میکردم باید باشد؛ مجلس آن روز دلخواه آدمهایی بود که مثل من فکر میکردند چایی روضه تبرک است و اشک، برکت روضه.
احتمالاً مثل دورههای قبل، باز هم تغییراتی در شکل و ظاهر اجرای برنامههای هیئت ایجاد شود، شاید سخنران عوض شود، موضوع بحث و بقیه چیزها هم همینطور؛ اما اصلِ هیئت گرفتن در خانه و در جمعهای کوچک هیچ وقت عوض نمیشود. همه ما دوست داریم حسینیه کوچک دلمان را بدون هیاهو و بدون بودن در قید آدمها و اسامی، سیاهی بزنیم یا به وقتش چراغانی کنیم. همه ما دلمان میخواهد در این جمعهای پراکنده تربیت شویم و شکل بگیریم، همه این جمع دوست دارد سبک خودش را داشته باشد، بی آنکه از شکل قدیمی و اصیل هیئتهای خانگی و کوچک اما پربرکت و پرثمر خارج شود.
الان دیگر یاد گرفتهام. هروقت بنا به اجبارِ شرایط و موقعیت می روم مجالس بزرگ با مداحان و وعاظ معروف که احتمالا شرکت در آنها برای برخی مایه مباهات و فخر است، چادرم را میکشم روی سرم و فکر میکنم گوشه یکی از این خانههای بیتجمل و بیادعا نشستهام و دارم برای خودم زیر لب روضهای را زمزمه میکنم، یا انگار یک کُنج دنجِ مجلس کوچک و خلوت در یکی از خانههای معمولی این شهر نشستهام و دارم به روضهخوان پیری که روضه تکراری همیشهاش را میخواند گوش میدهم و پایه پای دلش به همه اتفاقات سرک می کشم. اینطور وقتها فکر میکنم یک عزادار سیاهپوشم که نه همراه جریان و سیلِ آدمها رفته تا از قافله عقب نماند؛ که دارد آهسته آهسته قدم برمیدارد تا هرچه توشه لازم دارد، بردارد؛ از شور و از شعور.
برچسب:
نویسنده: کیانوش امینی