خب، دروغ چرا؟ توی خانه و خانواده و فامیل و حتی دوستان، تقریبا تنها کسی که به همه چیز نقد دارد و برای هرچیزی میتواند یک نقطه ضعف پیدا کند، من هستم. یعنی وقتی با پدیده ای روبرو میشوم که جدید است، اول اینکه کجاش ایراد دارد و چطور باید میبود تا بهتر باشد به ذهنم میرسد و این، برای بقیه افراد فامیل و خانواده که توقع داشتند با توجه به علاقهای که به روانشناسی و مثبتاندیشی و اینطور چیزها داشتم، یک آدم درست و حسابیتری باشم، واقعاً غیرمنتظره است. یکبار یکی از اقوام یک حکایت فرستاد که جمله اولش با عبارت «روزی زنی زیبا...» شروع میشد. دیدم همه دارند در مورد پیام اصلی داستان که گوشههای سیاسی هم داشت بحث میکنند. من اما فکری شده بودم که زیبا بودن زن چه ربطی به قضیه داشت و کارکردش چه بود؟ وقتی از فرستنده پرسیدم، گفت: «تو هم به چه چیزایی توجه میکنیا»، ولی واقعاً هیچ ربطی نداشت. برای همینطور گیر دادنهایم است که بقیه فکر میکنند من غرغرو هستم.
اما «غرغرو»، برای توصیف من اشتباه است و گمان میکنم به خاطر کمبود لغت در زبان غنی فارسی پیش آمده؛ اگر من برای هرچیزی، یک نظر مخالف توی آستین دارم، یا با نگاهی مشکوک دارم وجه پنهان یک چیز را پیدا میکنم، اسمش غرغر نباید باشد. واقعاً سکوت کردن در مقابل ظلمی که به موقعیتهای مختلف میشود چون آدمها به آنها و ماهیتشان و چگونگی مواجهه با آنها فکر نمیکنند، خیلی سخت است. خب همه آدمها وقتی ببینند یک کاری اشتباه انجام شده یا راه بهتری برای انجام کار سراغ داشته باشند، حتماً سکوت نمیکنند. دایره این سکوت نکردن برای من، از اظهار نظر درباره جاروکردن خانه و گردگیری تا تعامل همکارانم با افراد دیگر گروهها، گسترده است. اما وسواس من به محتوای پیامهایی که توی شبکههای مجازی دست به دست میشود از مهمترین نمونههای غرغرو بودن من و کلافه شدن بقیه است. مثلاً وقتی میبینم چطور بدون توجه به غلطهای املایی و نگارشی یک پیام، دیگران آن را دست به دست میکنند، یا اینکه برایشان مهم نیست از تمام سرو کله این متن، الکی بودنش میبارد یا حتی وقتی یک پیام با محتوای ثابت هرچندوقت یکبار با اسامی مختلف پخش میشود و دوستانم خیال نمیکنند با احساساتشان بازی شده، نمیتوانم سکوت کنم. این سکوت نکردنم چهره غرغرویی از من ساخته که مدام میخواهد اطلاعاتش را به رخ بکشد.
همین پارسال بود که یکی از پیامهای مذکور من را به نقطه جوش رساند. منِ تازه وارد به گروه مذکور، بقیه را به برخورد منطقی با موضوع و اعتماد نکردن به پیامهای ارسالی دعوت کردم. بحث در مورد کلانشهرها و پیشرفت سازههای شهری بود. برای اینکه نشان دهم آن پیام اعتبار ندارد و میتواند درست نباشد، موضوع «نادیده گرفتن المانهای هویتی و فرهنگی در ساخت غولهای بیشاخ و دمی که اخیراً ساخته میشد»، را عَلَم کردم و پل بیقوارهای که بجای یک چهاراره قدیمی و مشهور در شهر ما ساخته شد و درختان افرا و پهنبرگها را کنده و به جای آنها کاج کاشته بودند را مثال زدم. به نظر خودم کلام متین و حرف به جایی بود. اما به نظر حداقل یکی دیگر از اعضای گروه که اتفاقاً مهندس بود، خیلی هم حرف بیخود و بیجایی بود. به نظر او، من که از تلاش شبانهروزی، بودجه مصرف شده و میزان کارِ کارشناسی صورت گرفته برای انجام آن پروژه بیخبر بودم، بهتر بود سکوت کنم و اینطور سیاهنمایی نکنم. به نظرش من داشتم شهردار یا شورای شهر را تخریب میکردم. به او گفتم کاش در کنار این همه مهندس و کارشناس و بودجه، یک تیم هم برای توجه به امور فرهنگی و محیط زیست به خدمت میگرفتند. عصبانی شد و ... بحث ما با پافشاری من روی حرفم و اصرار طرف مقابل روی موضعش، بالا گرفت و با اعتراض بقیه بالاخره پایان یافت.
آن شب برای چندمین بار با خودم فکر کردم که آدمها گوششان را برای شنیدن حرف مخالف یا دیدگاهی متفاوت، محکم میگیرند. بعد از آن، سعی میکردم توی این جمعها، جلوی زبانم را بگیرم و مثل یک آدم متوجه، تفاوت متن کتاب را با متن پیام مجازی، در نظر بگیرم.
داشتم موفق میشدم که یکی از دوستانم، عکس پوستری که «به تازگی در متروی تهران نصب شده و به عفت در نگاه مردان و اصل حجاب تأکید کرده» را در گروه فرستاد. رفتم گفتم این پوستر قدیمی است و جدید نیست، اولاً. دوماً به نظر من اصلاً هم خوب نیست. به جز یک نفر که با من موافق بود و نفهمیدم چرا، اغلب افراد فعال گروه به نظرشان پوستر خوبی بود و به خوبی نشان داده بود که رعایت عفت و حیا، امری همگانی و نه فقط مخصوص خانمها است. گفتم توی این پوستر چشم چرانی و عدم کنترل نگاه، تلویحاً به افراد مذهبی نسبت داده شده، چون مرد داستان ریش دارد و روی چشمش چادر نماز میبندد. اما به نظر دوستانم اتفاقاً این وجه خوب ماجرا بود که نشان میداد رعایت حیا و حجاب، مختص افراد مومن است و تلویحاً میگوید مردان با ایمان نگاه خود را کنترل میکنند؛ یعنی چیزی تقریباٌ در نقطه مقابل برداشت من! من کمی درنگ کردم و به جای توضیح نشانهها و معانی تلویحی و ضمنی و همه درسهای دانشگاهی، به دوستم گفتم که این خوشبینیاش خیلی خوب است. در واقع استراتژی سکوت و لبخند را پیش گرفتم.
اینکه برداشت من درست بود یا نه، بماند اما این گفتگوها، من را بیشتر متوجه تفاوت دیدگاه و منظومه فکری افراد و نسیت آن با زمینههای فکری و تحصیلی آنها کرد. دوباره خودم را یک آدم غرغروی همیشه منتقد دیدم که توی یک جمع ساده و بدون پیچیدگیهایی که امثال من روزمرهشان با آن گره خورده، مدام دارد تذکر میدهد. همهش دارد میگوید که این مطلب تکذیب شده، این عکس فتوشاپ است، این پست اتهام است و تأیید نشده، این مطلب شایعه است، منبع این تحلیل مشخص نیست و کلی غلط املایی دارد، پس موثق نیست و ... ؛ اما تنها گروههایی که خودم را تک غرغروی به منبر رفته نمیبینم، آنهایی است که اغلب افرادش زمینه تحصیلی و مطالعاتی مشترک یا مشابهی با من داشتهاند.، مثلا رشته تحصیلی، دانشکده و محل تحصیل یا حتی محل کارشان شبیه من است. آنها هم مثل من ایراد میگیرند و مدام دارند حلاجی می کنند، بحث میکنند و تحلیل میکنند و حتی گاهی به جدل میرسند، هیچ کس هم احساس غرغرو بودن ندارند. کوچکترین مسئله و بیاهمیتترین خبر هم، پتانسیل ایجاد گفتگویی تخصصی و داغ را دارد و من از اینکه دارم به آن پوستر کذا یا به فلان مطلب بیاساس ایراد میگیرم یا آن را نقد میکنم، معذب نیستم. اتفاقا فکر میکنم دارم تمرین دقت میکنم. هروقت توی بحثهای بیپایان این افراد گم میشوم، یادم میآید یکبار موقع بحث از یک مقوله رسانهای و فرهنگی توی گروه دبیرستان، وقتی فریاد وا علما برای یک مطلب سرداده بودم، یکی از آنها پرسید: «تو اصلاً رشتهت چیه؟ چی خوندی اصلاً که انقدر حرف میزنی؟» تحصیلاتم را با جزئیات و رتبه کنکور و ... گفتم. خیلی سریع گفت: «چهارتا کتاب خوندن و مدرک گرفتن که کاری نداره!»
یادش میافتم و خدا را شکر میکنم که تنهای غرغروی این دنیا نیستم.