بچه تر که بودیم راه طولانی قم تا همدان و قروه را اگر با اتوبوس نمیآمدیم، با ماشین امانتی کسی یا همراه فامیل میآمدیم. بعداً هم که ماشین خریدیم، در این مورد چیزی عوض نشد؛ توی راه همواره یا داشتیم کاست حاج منصور و سعیدحدادیان گوش میدادیم، یا کاست شجریان. هنوز هم همه متن این دوتا کاست را از برم. حتی یادم هست چطور توی فراز و نشیب جاده، فراز و فرود هر آواز شجریان را فهم میکردم.
آن وقتها که حتی هنوز درست و حسابی بلد نبودم کلمات آن شعرها را بنویسم، معنی «خم زلف سیاه» و «سلسله موی دوست» و «دام بلا» را آمیخته به راز و ابهتی میدانستم که دانستنش برای من هنوز خیلی زود بود. دیدن متن این شعرها با خط دایی گوشه سررسیدها و کاغذها و کتابهاش با همه فراز و فرودها و انحناها و شکشستگی ها برای من یک نتیجه داشت: افزودن به رازآمیز بودن و والا بودن معنی آن کلمات.
صدای آواز شجریان در «یاد ایام»، برای من عجین شده بود با گرمای کرسی اتاق مامانجون، صدای دلنواز دایی که حیرت زده بهش گوش میدادم و فکر میکردم از شجریان هم بهتر میخواند و خاطرات خوش روزهای تعطیلی که کنار فامیل میگذشت. روی شیشه اتاق مامانجون که بخار میگرفت مینوشتم «سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست ...» و سعی میکردم ادای خط دایی را دربیاورم. سعی میکردم، اما نمیشد. سیاهی شب پشت بام حیاط کوچیکه را از روی خطوط نوشته شده میدیدم و فکر میکردم زلف سیاهش، چیزی شبیه این سیاهی است، به همین وضوخ و با همین گستردگی. فکر میکردم چطور «حلقه دام بلا» اینقدر شورانگیز است؟ این طور که من را کل راه به فکر برده و اینطور که شور در صدای دایی انداخته؟
زمان گذشت و ما شدیم دبیرستانی... توی مدرسه شعر را با فونت معمولی کتاب ادبیات دیدم. دبیر برای ما شعر را معنی میکرد و میگفت منظور شاعر از «حلقه دام بلا» چه بوده و چه نبوده. یواش یواش داشت ابهام و رازش را میزدود، داشت ابهتش را میگرفت، از آسمان به زمینش آورد و شد یک تست که توی کنکور تکرار میشد و آینده ما را رقم میزد.
حالا که بعد از سالها، هر روز دارم توی ترافیک یادم ایام گوش میدهم، سعی میکنم آنی را بخوانم که دایی میخواند، آنی که در کودکی فهم میکردم، آنی که در بچگی دریافته بودم... سعی میکنم آن تست کنکوری بی روح و ریشه را از ذهن دور کنم و آن شعر عاشقانه پر راز و سئوال را زمزمه کنم.
پ.ن: چقدر زندگی ما در قدیم، «آن» داشت. اگر آن موقع ها می شد آن «آن» ها را ثبت کنیم، عکسهای پیج اینستا و متنهای شبکههای اجتماعیمان خیلی قشنگتر از الان بود.
* تیتر: درد بیعشقی ز جانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
برچسب:
نویسنده: کیانوش امینی