خرید بک لینک

همه نوهها دیگر میدانستند که روابط همدم و اسمعیل تیره است. از وقتی خودشان را شناخته بودند، همین طور بود. با گذر زمان و بزرگ شدن نوهها و عروس و داماد شدنشان هم، اوضاع تغییر نکرد. همدم وسواسهای عجیب و غریبی داشت و به تمیزی حساس بود، سواد نداشت اما اهل نماز و روزه و روضه و نمازجمعه بود.اسمعیل اما، نظامی بازنشستهای بود که سرش به کار خودش گرم بود. توی اتاقش که این طرف خانه بود، همه چیز داشت و بیشتر اوقات روز داشت رادیو گوش می داد. توی زیرزمین حیاط کوچیکه، مرغ و خروس داشت، اما ته حیاط بزرگه هم بعد از باغچه، یک لانه روی زمین خاکی درست کرده بود برای چندتا مرغ و خروس دیگر؛ ته حیاط، دقیقا زیر پنجره اتاق همدم که به مگس و پشه هم حساس بود! اسمعیل اهل گل و گلکاری بود، حیاط پر درخت داشت، گلخانه وسط خانه داشت و تاکستان هم. تابستانهاش را با موتور میرفت تاکستان و بقیه سال با رفقای قدیمش روبروی مغازه، تکیه میدادند به دیوار اورژانس و احتمالاً عمر رفته را مرور میکردند.
اسمعیل همیشه از خانهداری و آشپزی و وسواسهای عجیب و غریب همدم، شکایت داشت و همدم هم از بوی سیگار و اخلاق و رفتار اسمعیل.
نوهها میدانستند که اسمعیل چقدر با همدم تفاوت دارد، حتی بعدها جسته گریخته چیزهایی در مورد زن دوم او هم شنیدند؛ وقتی دود سیگار و تنهاییهای کشدار بعدظهرها از پا درش آورده بود. ترچیح دادند بیشتر پیاش را نگیرند و وارد جزئیات نشوند.
تنها چندسال بعد از آن بود که یکی از آن نوهها فهمید اسمعیل در جوانی، خاطرخواه زینت بوده. در شهر کوچکشان همه میدانستند. اسمعیل که میرفت سربازی، چیزهای ریز و درشت و بیارزش کوله سربازی را بجای سوغاتی برای زینت میآورد، زینت هم با علاقه کاربری جدید آنها را پیدا میکرد، طوری که جزو وسایل روزمره ودم دستیاش بشود. یکبار که اسمعیل رفته بود سربازی، وقتی برگشت فهمید زینت را شوهر دادهاند. زد به کوه و بیابان، دعوا راه انداخت و با همه جنگید اما زورش نرسید.
زینت پیغام فرستاده طلاق میگیرم و زن تو میشوم. اسمعیل خوشحال بود. اما بعد از طلاق زینت بود که محمد، برادر اسمعیل رفت و از پیشنماز مسجد حکم این طلاق و ازدواج را پرسید. پیشنماز گفته بود حرام است.
نگذاشتند این ازدواج سر بگیرد. برای همین بود که اسمعیل تا آخر عمرش دلش با پیشنماز مسجدها صاف نشد. بعد از مدتی اسمعیل که حریف قسمت نشده بود، با همدم، دختر مرد بزرگ شهر ازدواج کرد. همدم که دخترخالهاش، میشد دخترعمه زینت.
اوایل، زندگی این دو هم مثل همه ازدواجهای آن موقع و حتی الان، خوب بود، پیش میرفت، میگذشت و طی میشد... اما بعد کم کم اختلافها بزرگ و بزرگتر شد و هیچوقت فروکش نکرد.
زینت هم بعد از مدتی مجبور شد دوباره ازدواج کند، حاصل زندگی مشترکشان یک دختر بود که هنوز به ثمر نرسیده، مادرش را که سل گرفته بود از دست داد.
از همه بالا پایینهای زندگی این چندتا آدم که بگذریم، بالا رفتنهای گاه به گاه زینت از پشت بام خانه دخترخالهاش، از همه غریبتر است. زینت به دخترخالهاش سپرده بود هروقت «آنها» برای شبنشینی به خانهشان میآیند، خبرش کند تا برود و از سوراخ سقف خانه، اسمعیل را نگاه کند.
چند روز است دارم به حال زینت، وقتی از نردبام بالا میرفته و به قدمهاش وقتی پایین میآمده فکر میکنم، به اشکهاش که وقتی پایین میافتاده کجا فرود میآمده؟

بعدها چندتا از دختر و پسرهای اسمعیل و همدم هم در عشق ناکام شدند، چندتا از نوههاشان هم. انگار ناکامی، عشق ناگهانی، انتخاب نادرست یا مغلوب قسمت شدن چیزی بود که به ارث میرسید.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ساعت ۶ ب.ظ توسط ف.الف |

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

صفحه بندی