خرید بک لینک
داشتم میرفتم سازمان. برخلاف همیشه که سوار یکی از ماشینهای آدمهایی میشوم که سر راه لابد برای کمک خرجی، مسافر هم سوار میکنند، سوار یک تاکسی شدم. صندلیهای پشت پر صندوق بود. راننده پیرمرد خوشدل و خوشحالی بود. گفت که هیچوقت مسیرش نیایش نبوده و پرسید تا تونل چقدر طول میکشد؟ نگاهی به ترافیک روان کردم و گفتم: حدوداً ده دقیقه.

رادیو که گفت «با من صنما...» پخش میشود، زودتر از رادیو با انگشتهاش روی زانوها، ضرب گرفته بود. وقتی که آهنگ شروع شد، موسیقی را هم با صداش همراهی میکرد... «با من صنما، دل یکدله کن/ گر سر ننهم، آنگه گله کن»من داشتم ازین موسیقی و همنوایی کیف میکردم و به آفتاب داغ صبح اسفند تهران، بد و بیراه نمیگفتم. به یکجایی از آهنگ که رسید گفت: «ما بیانصافیم، آخه تو چرا؟ نکنه تو ام بیانصافی؟» بعد شروع کرد به خواندن ادامه شعر. همینقدر جاری، همینقدر روان و همینقدر درزمان، داشت تحشیه میزد به مولانا، به حال خودش و به لحظههای من.

بجای ده دقیقه، هفده دقیقه توی راه بودیم. باید میرفت پل رومی، از نیایش. گفت هیچوقت مسیرش نیایش نبوده و من با خودم فکر کردم همیشه در نیایش بوده.

برچسب: تحشیه,تحشیه یعنی چه,تحشیه بر دیوار خانگی,تحشیه نویسی,تحشیه چیست,معنی تحشیه,معنای تحشیه, نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:32

صفحه بندی