خرید بک لینک
زندگي رو زندگي كنيم خب، من همیشه رابطه‌ام با آدم‌ها در فضای مجازی، تابعی از رابطه‌ام با آنها در دنیای واقعی بوده. یعنی اینطوری که اگر کسی را بشناسم و بدانم که فلانی است و دارای یک شخصیت حقیقی است، فالو ش می‌کنم و اگر طرف غریبه باشد یا اسم مستعار داشته باشد و ازین حرف‌ها، فالوش نمی‌کنم. توی دو تا شبکه‌ای هم که پیج دارم، همواره صفحه را پابلیک گذاشتم تا اگر کسی مثل خودم بود و خواست من را شناسایی کند و ببیند آشنا هستم یا نه، راهی داشته باشد. اسمم را هم طوری اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 13:41

زندگي رو زندگي كنيم وقتی خیلی بچه بودم، آن موقع‌ها که خواهرهام مدرسه می‌رفتند و من نه و آن وقت‌ها که خانه‌مان حیاط داشت و جاروبرقی نداشتیم، بک روز صبح که با مامان تنها بودم و مامان داشت خانه را جارو می‌کرد، من برای اینکه گردوخاک نخورم، توی حیاط روی سکو نشسته بودم و طبق معمول خیال پردازی می‌کردم، از آن خیال‌های بی‌سروته. بکهو مادرم با هول آمد توی حیاط و وقتی من را دید که روی سکو نشسته‌ام، نفس راحتی کشید و گفت: «اینجایی؟ جایی نریا! آفرین همین جا بمون!» خب وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 13:41

وقتی خیلی بچه بودم، آن موقعها که خواهرهام مدرسه میرفتند و من نه و آن وقتها که خانهمان حیاط داشت و جاروبرقی نداشتیم، بک روز صبح که با مامان تنها بودم و مامان داشت خانه را جارو میکرد، من برای اینکه گردوخاک نخورم، توی حیاط روی سکو نشسته بودم و طبق معمول خیال پردازی میکردم، از آن خیالهای بیسروته. بکهو مادرم با هول آمد توی حیاط و وقتی من را دید که روی سکو نشستهام، نفس راحتی کشید و گفت: «اینجایی؟ جایی نریا! آفرین همین جا بمون!» خب واقعیت این است که من تا آن زمان هیج وقت، حتی توی بلندپروازانهترین خیالپردازیهایم هم فکر این که وقتی توی حیاط نشستهام میتوانم جایی دیگر هم بروم را نکرده بودم، منی که از بازی با بچههای همسایه و توی کوچه هم منع شده بودم. یعنی چنین اتفاقی آنقدر بزرگ بود یا آنقدر بعید بود یا آنقدر نشدنی که من حتی به آن فکر هم نمیکردم و نمیدانستم که چنین اتفاقی هم امکان افتادن دارد. اما بعد از این برخورد مامان، من که تعجب کرده بودم، با خودم فکر کردم «خب معلومه اینجام، کجا برم؟» و همین کجا برم را هم جواب دادم: «خونه خاله!». خیلی معمولی از روی سکو بلند شدم، در حیاط را باز کردم و تنهایی تا مقصدم رفتم، در زدم، سلام کردم و رفتم تو! تا بعد از ظهر که بالاخره پدر و مادرم با ناباوری من را آنجا پیدا کردند، فکرش را هم نمی کردم کار خلافی کرده باشم. آنها هم فکر نمی کردند خانه خاله را بلد باشم و فکرشان هزارجا رفته بود. بعد از آن اتفاق که نزدیک 25 سال از وقوعش میگذرد و هنوز با جزئیات آن را به یاد دارم، یکبار دیگر هم آن تجربه را داشتم: روزی که استاد راهنمایم، کم کاریام در کامل کردن فایل پایاننامه و ننوشتن تقدیم و تشکر را گذاشت به حساب اینکه با زرنگی میخواهم بعد از نمره گرفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:26

با همه این برنامه ثابت نداشتنها و شکل ثابت نداشتنها، من این «جمع» بودن را دوست داشتم، اینکه یک جمع کوچک بدون بزرگترِ بالای سرشان، اراده کرده بودند توی خانهشان هیئت بگیرند و مجلس ذکر اهل بیت داشته باشند؛ بدون اینکه بخواهند ادای روشنفکری دربیاوند یا خاص باشند. خلاصهاش اینکه آنها میخواستند توی خانههایشان روضه بگیرند و اصالت را به همین میدادند. اینطور که من میدیدم آنها داشتند بنیاد یکی از آن جمعهای باطندار و تاریخدار را میگذاشتند که میشد بعدها به ثمرههایش بالید. من این را دوست داشتم؛ همان چیزی که در هیئت دانشکده هم دیده بودمش و برای همین هم سعی میکردم همه جلساتشان را بروم. هیئت دانشکده البته بنا به اقتضای مخاطبان و فضای برگزاریاش متفاوت بود؛ اما من روضه و اشک و سینهزنی و دسته درآمدنش در دهه اول محرم، توی حیاط یک وجبی دانشکده را دوست داشتم. همین «جمع» بودن و همکاری در پیش بردنش، قشنگ بود. برای همین هم بود که یکبار، وقتی فکر کردم دارد مصادره میشود، سازمانی میشود یا از این شکل «هیئت»ی بودنش خارج میشود، یک پست بلندبالا در وبلاگم نوشتم ـ آن وقتها هنوز دوره وبلاگ و وبلاگنویسی بودـ و همه حرفهایم را زدم. مقایسهاش کردم با مسجد محلمان که بعد از معروف شدن و شلوغ شدن و سازمان گرفتنش، دیگر آن هیئت باصفای دلنشین نبود. به این نتیجه رسیده بودم برکت و قوت این جمعهای کوچک و دغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:16

بچه تر که بودیم راه طولانی قم تا همدان و قروه را اگر با اتوبوس نمیآمدیم، با ماشین امانتی کسی یا همراه فامیل میآمدیم. بعداً هم که ماشین خریدیم، در این مورد چیزی عوض نشد؛ توی راه همواره یا داشتیم کاست حاج منصور و سعیدحدادیان گوش میدادیم، یا کاست شجریان. هنوز هم همه متن این دوتا کاست را از برم. حتی یادم هست چطور توی فراز و نشیب جاده، فراز و فرود هر آواز شجریان را فهم میکردم. آن وقتهاادامه مطلب

برچسب: داشتم,آرام, نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 11:13

خب، دروغ چرا؟ توی خانه و خانواده و فامیل و حتی دوستان، تقریبا تنها کسی که به همه چیز نقد دارد و برای هرچیزی میتواند یک نقطه ضعف پیدا کند، من هستم. یعنی وقتی با پدیده ای روبرو میشوم که جدید است، اول اینکه کجاش ایراد دارد و چطور باید میبود تا بهتر باشد به ذهنم میرسد و این، برای بقیه افراد فامیل و خانواده که توقع داشتند با توجه به علاقهای که به روانشناسی و مثبتاندیشی و اینطور چیزها داشتم، یک آدم درست و حسابیتری باشم، واقعاً غیرمنتظره است. یکبار یکی از اقوام یک حکایت فرستاد که جمله اولش با عبارت «روزی زنی زیبا...» شروع میشد. دیدم همه دارند در مورد پیام اصلی داستان که گوشههای سیاسی هم داشادامه مطلب

برچسب: عزیزانِ,غرغروی, نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

خب، من همیشه رابطهام با آدمها در فضای مجازی، تابعی از رابطهام با آنها در دنیای واقعی بوده. یعنی اینطوری که اگر کسی را بشناسم و بدانم که فلانی است و دارای یک شخصیت حقیقی است، فالو ش میکنم و اگر طرف غریبه باشد یا اسم مستعار داشته باشد و ازین حرفها، فالوش نمیکنم. توی دو تا شبکهای هم که پیج دارمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

بچه تر که بودیم راه طولانی قم تا همدان و قروه را اگر با اتوبوس نمیآمدیم، با ماشین امانتی کسی یا همراه فامیل میآمدیم. بعداً هم که ماشین خریدیم، در این مورد چیزی عوض نشد؛ توی راه همواره یا داشتیم کاست حاج منصور و سعیدحدادیان گوش میدادیم، یا کاست شجریان. هنوز هم همه متن این دوتا کاست را از برم. حتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

همه نوهها دیگر میدانستند که روابط همدم و اسمعیل تیره است. از وقتی خودشان را شناخته بودند، همین طور بود. با گذر زمان و بزرگ شدن نوهها و عروس و داماد شدنشان هم، اوضاع تغییر نکرد. همدم وسواسهای عجیب و غریبی داشت و به تمیزی حساس بود، سواد نداشت اما اهل نماز و روزه و روضه و نمازجمعه بود.اسمعیل اما، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

یکی از تفریحات من موقع رفتن به زیارت، نشستن یک گوشه و نگاه کردن به جزئیات اطراف است، ریز شدن در افراد و اتفاقات. آن روز هم نشسته بودم دمِ ورودی خانمها و داشتم به زندگی «رنگی رنگی ها» فکر میکردم؛ آنها که از بلور لوسترها زیر آفتاب به دنیا میآیند و جان میگیرند، روی دیوارهای مرمری و چادرهای زائران ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

در زمانهای که همه چیزها جابجا، جای خودشان سفت و محکم بودند، آمد و حرفهای جدیدی زد؛ گفت همه آنچه میدانید زا بریزید دور، من بهترش را دارم. گفت بیراهه میروید، به راه من بیایید. گفت فراموش کنید و بشکنید، من یادتان میدهم. گفت اشتباه میکنید، من صوابش را نشانتان میدهم... طوری همه چارچوبها را ریخت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

آن وقتها که کلاس قرآن میرفتم، یکبار که یادم نیست تدبر در کدام سوره بود، بحث علم و عمل و توکل شد. استاد برایمان توضیح داد که توی این سوره رابطه تقوا و توکل و انجام عمل تأکید شده و نتیجه این عمل، مشمول «استغفار» خدا بودن است؛ و این، یعنی وقتی کسی تعقل و تفکر کرد، بعد برای انجام عمل توکل کرد، اثرات ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:54

هربار آدم باورش نمیشود . با خودش میگوید تا ویزا نیاید، باورم نمیشود. بعد میگوید تا بلیط دستم نرسد قطعی نشده، باز دبه میکند که تا سوار اتوبوس/ هواپیما نشوم باورم نمیشود. همه این اتفاقها میافتد و آدم باز باورش نمیشود. حتی وقتی میگوید تا نرسم اول طریقالحسین (علیهالسلام) باورم نیست، باز میداند به آنجا هم میرسد و ... به آنجا هم میرسد و هی قدم، قدم، قدم... برمیدارد تا باورش شود. نه اینکه به لطف صاحبخانه شک داشته باشد، به قدر و ارزش خودش مطمئن نیست(اصلاً آدم خودش این وسط کارهای نیست، قدر و ارزش آدمها هم همینطور. طرف دیگر ماجرا همهکاره است.) خلاصه اینکه حتی وقتی سیطره آخر (یا اول؟) را هم رد میکنی و گنبد را میبینی، باز هم باورت نمیشود که تو باشی اینطور بیقدر و خسته و مستأصل، ایستاده باشی زل زده باشی به بارگاه صاحبخانه بالطف و کَرم. هربار همینطور است. اینبار هم. حتی این هم که موقع برگشتن یکهو هول برت میدارد که «اگر سال بعد، دعوت نشدم چی؟» هم هرسال تکرار میشود. اینکه هرسال اینقدر محتاج دعای خیر دوستان و آشنایان و حلالکردنشان هم باشی، تکراریست... چه تکرارهای دلنشینی کهادامه مطلب

برچسب: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی,فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي,فقیر خسته به درگاهت آمدم رحمی, نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 23:29

این روزها که طرافم را میبینم و مرگهای مختلف آدمها، بیشتر به شکل مردن فکر میکنم. دارم میبینم یکی با تصادف میمیرد، یکی سکته میکند، یکی سرطان میگیرد، یکی... خلاصه هرکس یکجور. خب ما هم حتما یکجوری از همین جورها باروبندیلمان را جمع میکنیم دیگر. اما یک نفر از همه جمعهایی که توش هستیم، نفر آخر است. یعنی یک نفر، که میماند مرگ همه عزیزان و دوروبریها را میبیند. هی میشمارد، میبیند از بین دوستانش سه نفر مانده، از جمع قدیمیشان فقط دونفر مانده، یا از همه همسالانش توی فک و فامیل فقط خودش مانده. خیلی دنیای تنها و سختی خواهد بود... اینکه آدم بنشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 5:56

مثل وقتهایی که توی خواب، بدون اینکه خوابِ پرت شدن از بلندی و ضربه سخت خورده باشی، یکهو تکان محکمی میخوری و از خواب، از بلندی، از ناخوداگاه میپری...
یکبار هم توی زندگی باید یک دستی که پیدا نیست از کجاست و کیست پیدا شود و تکانت دهد و تو را از بیخودی و ناخوشی بپراند، پرت کند به جایی که باید...

برچسب: دستغیب,دستغيب,شهید دستغیب,عبدالعلی دستغیب,ایت الله دستغیب,گناهان کبیره دستغیب,پادگان شهید دست غیب جهرم, نویسنده: کیانوش امینی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:32

صفحه بندی